مامان رو پنج شنبه بردیم حمام ... چهار نفری !! دو نفر توی حمام و من و مریم بیرون ... حالش بد شده بود رفیق ... آنقدر بد که نفسش به سختی بالا و پایین می رفت و از درد ناله می کرد ... همان موقع که داشتیم با مریم لباسهایش را می پوشاندیم سردرد وحشتناکی به سراغم آمد ... سر دردی که حتی با خوردن بروفن هم آرام نشد و تا فردایش همراهی ام کرد ... هفته ی گذشته موقع حمام دادن اوضاع بهتر بود ... مامان تسلط اندکی روی خودش داشت ... این هفته اگر هوایش را نداشتی ... از روی صندلی سُر می خورد و می افتاد !! این روزها دردی توی قفسه ی سینه ام تجربه می کنم مثل خنجر خوردن توی قلب ... شاید هم بدتر ... نمی دانم !! هیچ تعریفی نمی توان برایش داشت ...
زندگی به ظاهر روال خودش را دارد ... من همچنان کارمند هستم ... خانه دار هستم ... مادر هستم ... همسر هستم ... آشپزی می کنم ... و از خانه ی زیبایمان ٬ نگهداری ... من به سر کار می آیم ... دخترک را به مهد کودک می برم و یک روز در میان به شاهین شهر می رویم و جسم و جان تشنه مان را از وجود مادر سیراب می کنیم ... هر بار موقع بوسیدن گونه هایش ... تمام تنم می لرزد ... نکند این آخرین بوسه باشد !! هر بار بیشتر و عمیقتر می بویم و می بوسمش ... و او ! هر بار معصوم تر به نظر میرسد . باری ! زندگی روال خودش را دارد طی می کند ... و ما هم هر ۷ تایی مان ... با یک خنجر که تا دسته توی قلب هامان وارد شده ... و خون فواره می زند از سینه مان ... پا به پای زندگی ... می تازیم ! گویا همگی تصمیم به خودکشی گرفته ایم !! یک گور دسته جمعی .
تنهاترین تنها...ما را در سایت تنهاترین تنها دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: sogol
بازدید: 188