.
برچسب:
نویسنده: sogol



4 - با توجه به زمان برگزاری مراسم برای مراسم های عروسی در شب هم استفاده از لباس های كوتاهتر توصیه می گردد ، پس بنابراین پایین دامن را كمی بالا بیاورید .
برچسب:
نویسنده: sogol
تفاوت سليقه زوج ها به انتخاب ماشين عروس رسيد.









برچسب:
نویسنده: sogol
برچسب:
نویسنده: sogol
برچسب:
نویسنده: sogol
حالا سرم که شلوغ می شود
بیش از همیشه
به فکر تو می افتم
مثل امروز
بین آن همه کار
برچسب:
نویسنده: sogol
به صلیب باد میخ می کرد
در دل شب صداهایی بود ...
برچسب:
نویسنده: sogol
شعر می نویسم
شاید این
آخرینش باشد
برچسب:
نویسنده: sogol
پشت هر کدامشان
خیال تو ایستاده است
پیچ ها را می گویم
برچسب:
نویسنده: sogol
پیچ ها فقط می پیچند
این ماییم که
می پیچانیم
برچسب:
نویسنده: sogol
برچسب:
نویسنده: sogol
فیل
به مرگ می اندیشند
شیرها
برچسب:
نویسنده: sogol
داشت فکر می کرد که شادی را چگونه می توان توصیف کرد
همه اندوهگین بودند و او
داشت فکر می کرد که اندوه را چگونه می توان توصیف کرد
همه ترسیده بودند و او
داشت فکر می کردم که ترس را چگونه می توان توصیف کرد
همه زندگی می کردند و او
شاعر بود
برچسب:
نویسنده: sogol
ميدونيم زياده ولي خيلي قشنگه تا اخرش بخونيد
ولي اين داستان قشنگ رو از دست نديد
صبح ها مسیر ثابتی دارم و اگر عجله نداشته باشم آنقدر در ایستگاه منتظر می مانم تا تاکسی مورد علاقه ام برسد. در واقع راننده این تاکسی را دوست دارم. راننده پیر و درشت هیکلی با دست های قوی و آفتاب سوخته و چشم های مشکی رنگ است که تابستان و زمستان سر شیشه ماشین را باز می گذارد و با آنکه چهار سال است بیشتر صبح ها سوار ماشینش می شوم فقط سه چهار بار صدای بم و خش دارش را شنیده ام. ماشینش نه ضبط دارد، نه رادیو و شاید همین سکوت، حضورش را این چنین لذت بخش می کند. ما هر روز از مسیر ثابتی می رویم، فقط چهارشنبه های آخر هر ماه راننده مسیر همیشگی مان را عوض می کند.
یکی از چهارشنبه های آخر ماه به او گفتم «از این طرف راهمون دور می شه ها.» «می دونم.» دیگر هیچ کدام حرفی نزدیم و او باز هر روز از مسیر همیشگی می رفت و چهارشنبه های آخر ماه مسیر دورتر را انتخاب می کرد. چهارشنبه آخر ماه پیش وقتی از مسیر دورتر می رفت، سر یک کوچه ترمز کرد نگاهی به این طرف و آن طرف انداخت، بعد گفت؛ «ببخشید الان برمی گردم» و از ماشین پیاده شد. دوباره کمی این طرف و آن طرف را نگاه کرد، یک کوچه را تا نیمه رفت و برگشت بعد سوار شد و رفتیم.
به دست هایش نگاه کردم، فرمان را آنقدر محکم گرفته بود که ترسیدم از جا کنده شود، اما لرزش دست هایش پیدا بود، پرسیدم «حالتون خوبه؟» گفت «نه.» نگاهش کردم و بعد برایم تعریف کرد.چهل و شش سال پیش عاشق دختر جوانی می شود. چهارشنبه آخر یک ماه دختر جوان به او می گوید خانواده اش اجازه نمی دهند با او ازدواج کند. راننده از دختر جوان می خواهد لااقل ماهی یک بار او را از دور ببیند. دختر جوان قول می دهد تا آخر عمر چهارشنبه آخر هر ماه سر این کوچه بیاید. چهل و شش سال دختر جوان چهارشنبه آخر هر ماه سر کوچه آمده، راننده او را از دور دیده و رفته است. از راننده پرسیدم «دختر جوان ازدواج کرد؟» نمی دانست. پرسیدم «آدرسشو دارین؟» نداشت. در این چهل و شش سال با او حتی یک کلمه هم حرف نزده بود فقط چهارشنبه های آخر هر ماه دختر جوان را دیده بود و رفته بود.
راننده گفت «چهل و شش سال چهارشنبه آخر هر ماه اومد ولی دو ماهه نمیاد.» به راننده گفتم «شاید یه مشکلی پیش اومده.» راننده گفت «خدا نکنه» بعد گفت «اگر ماه دیگر نیاد می میرم.»
برچسب:
نویسنده: sogol

The one who loves least controls the relationship
آنکه کمتر دوست می دارد رابطه را کنترل می کند.
برچسب:
نویسنده: sogol