روز تولد آقای خ ...

خرید بک لینک
خوب بگذارید با یک عالمه تاخیر روز تولد و حواشی تولد آقای خ رو براتون تعریف کنم .

سکانس اول :

- عصر روز ۱۵ شهریور با مریم قرار دارم ... میریم سمت طلا فروشی خانوادگی مون و من انگشترم رو می فروشم ...قصد دارم با پولش برای آقای خ گوشی بخرم ... فقط خودم می دونم که چقدر خوشحالم از اینکارم ... و مریم متحیره و مدام می گه تو که طلاهات به جونت بسته ست... حالت خوبه ؟؟ برای گوشی موبایل داری انگشتر می فروشی ؟؟ و من می خندم و میگم برای هدیه ی عزیزترینمه ... دارم عشق می کنم ... بعد می ریم به سمت شاهین شهر و یکراست سراغ دوست و همبازی دوران کودکیم که حالا موبایل فروش شده ... امین ... با کلی راهنمایی و کلی دل دل کردن گوشی موبایل رو می خریم و سرمست و بسیار خسته با مریم میریم خونه ی مامان ... شب رو اونجا می مونم .

سکانس دوم :

- ۲۰ شهریور ساعت حدود ۱۱ شب : دارم با داداش آقای خ اس ام اس بازی می کنم که کجا هستند و چیکار می کنن ... شامشون رو یادشون رفته ببرن و گرسنه هستند ... مادر آقای خ به خاطر قرص خواب که پیشنهاد خودم بود خواب هست و اوضاعشون خوبه ... آقای خ کنجکاو شده با کی اس می دم ... حتی یکبار سوال می کنه ... بعد چیزی نمی گه ولی می فهمم یه خورده شاکی هم شده شب به زور تا ساعت ۱۲ خودم رو بیدار نگه میدارم ... با آقای خ داریم فیلم می بینم ... ساعت ۱۲:۰۱ دقیقه ی شب که می شه شیرجه می زنم روش و می بوسمش و تولدش رو تبریک می گم ... آقای خ غش می کنه از خنده .

سکانس سوم :

- صبح روز ۲۱ ام یه کم برنامه ها تغییر می کنه ... آقای خ تصمیم میگیره بره بانک و خوب طبعا دیرتر از خونه می زنه بیرون . برنامه ریزی این بود که آقای خ عصر خانواده ش رو ببینه و از اومدنشون مطلع بشه ... صبح زود بعد از خوندن نماز صبح یواشکی و پاورچین پاورچین از خونه می رم بیرون ... از یه نانوایی که نون مرغوب داره نون تازه می خرم و می رونم به سمت ترمینال ... حدود نیم ساعت معطل میشم تا میهمانهام از راه می رسند ... تغییر برنامه رو براشون توضیح می دم و همگی ریز ریز می خندیم ...

سکانس چهارم :

خیلی آروم وارد آپارتمان میشیم ... مهمانها وسیله هاشون رو می گذارند سر جاش ... آقای خ و دخترک غرق خواب هستند ... با هم هماهنگ می شیم ... می ریم بالای سرشون ... یک - دو - سه ... تولدت مبارکککککککککککک ... آقای خ شصت متر از جاش می پره ... هی چشمهاشو می ماله ... هی متحیر نگاه من می کنه ... دوباره چشمهاشو می ماله ... یک هو قدرت تشخصیش بر می گرده و می گه باباااااااااا ... خلاصه ماچ و بوس و دخترک هم بیدار میشه و کلی می خندیم و خوش می گذرونیم ...

سکانس پنجم :

عصر حول و هوش ساعت ۶ با دخترک از خونه می زنم بیرون ... قراره کیک تولد آقای خ رو دخترک انتخاب کنه ... خودم چند روز قبلش بهش قول داده بودم که اون انتخاب کنه ... کیک خوشگلی رو انتخاب می کنه و به خونه بر می گردیم ... آقای خ هدایای نقدی مامان باباش و هدیه ی مورد نیازش که داداشش براش خریده بود رو دریافت می کنه و کلی خوشحال میشه ... حالا نوبت من میرسه ... هدیه ش رو به دستش می دم ... کاغذ کادو رو که باز می کنه چشماش گرد میشه ... من چشمام پر از اشکه ... آقای خ مبهوت نگاه هدیه ش می کنه ... کلی طول میکشه تا باور کنه ... و کلی می خندیم و دست می زنیم و خوشحالی می کنیم ... کیک می خوریم و شمعها فوت می شن ... آقای خ مبهوت و عاشقانه چشم ازم بر نمی داره ... مدام تکرار می کنه چیکار کردی دختر ... و من هنوزم چشمهام پر از اشکه ... اولین اس ام اس و اولین تماس گوشی ش مال من میشه ... یه اس ام اس عاشقانه و یواشکی که کلی حس خوب تزریق می کنه زیر پوستم .

سکانس آخر :

یه اتفاق بد می افته ... کیف پول مامان آقای خ رو توی یه بوتیک لباس فروشی می دزدند ... ۵۰۰ هزارتومن پولش می ره و آقای خ خودش رو مقصر می دونه چون کیف رو از مامانش گرفت و گذاشت رو صندلی کنار دخترک ... روزمون با تلخی و ناراحتی تموم می شه ...

عصر روز بیست و دوم می ریم خونه ی مامان ... مامان حمام کرده و یه بلوز خیلی خوشگل پوشیده ... عین ماه شده ... سرحال و خوشحاله و کلی برامون حرف می زنه .

صبح روز بیست و سوم : صدای گریه های مامان از پشت گوشی و شروع دوباره ی کابوس بیماری .

تنهاترین تنها...

ما را در سایت تنهاترین تنها دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: sogol بازدید: 207 تاريخ: يکشنبه 9 مهر 1391 ساعت: 8:29

صفحه بندی