مامان دیروز عصر چشمهاشو باز کرد ... حالا وقتی ازش می پرسی خوبی ... با زحمت فراوون می گه : الحمداله . دیشب وقتی خواهرم بهم گفت به مامان بگو خوبی ؟؟ و وقتی صدای مهربونش رو دوباره شنیدم ... دلم میخواست همونجا وسط اتاق بیمارستان سجده ی شکر به جا بیارم ... دلم میخواست خدارو محکم بغل بگیرم و به خاطر این مهربونیش ببوسم ... رفیق ... مادرم بیدار شد ... بیدار شد و دوباره نگاه مهربونش رو میشه دید ... درسته که هیچ کس رو نمی شناسه ... درسته که هیچ حرکتی نداره ... ولی همین که میشه دوباره اون چشمهای آسمونی رو دید ... دوباره حتی به اندازه ی یک آه ! صداش رو شنید ... همین ها کفایت می کنه ...
دعاهامون جواب داد ... دعاهای شما ... شما مهربونترین ها ... باید دست همتون رو ببوسم ... روی ماه همتون رو ببوسم .
خدا صدامونو شنید ... مادرم بیدار شد .
دیروز بابام رو صدا زدم ... اشک ریختم و ازش خواستم برای مامان دعا کنه ... بهش گفتم تو نزدیکتری به خدا ... گفتم تو پیش خدایی ... التماسش کردم و گفتم برای خانمت دعا کن ... انگار دعا کرده ... انگار دیروز بابا ... تمام وقت !! کنارم بوده . این روزها که مامان بیمارستانه ... می دونم که روح بابا کنار تک تک ماست ... مطمئنم .
تنهاترین تنها...ما را در سایت تنهاترین تنها دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: sogol
بازدید: 212