دیشب برادر بزرگم اومد بیمارستان ... راهش ندادن ... زن داداشم گوشی رو گذاشت دم گوش مامان تا داداش باهاش حرف بزنه ... همچنان سکوت بود ... من و زن داداشم خیره به عکس العمل مامان بودیم ... تا صدا رو شنید ... شروع کرد به تکون خوردن ... تکون خوردن هاش ضعیف و همراه با لرزیدن شدید هست ... بعد با صدایی که به زحمت در می اومد ... گفت بله !
داداشم اونطرف گوشی زار می زد ... من و زن داداش اینطرف ...
مامانم عاشق برادر بزرگمه ... یه دوست داشتن عجیب و غریب که قابل وصف نیست ... و اون به صدای پاره ی تنش واکنش نشون داد ... و بعد از اون قطره ای از اشک ... از گوشه ی چشمش لرزید و سُر خورد پایین .
و دوباره کاملا بدون عکس العمل شد !
* بعد نوشت : اون کسی که عامل تموم مشکلات عدیده ی من توی محیط کارم بود ... دیروز تسویه حساب کرد و رفت !! یعنی مجبورش کردند به رفتن ... این یعنی پایان تمام مشکلات سخت کاری که از سه ماه پیش روی من سنگینی می کرد . ولی خوبی و قشنگی این خبر گُم شد پشت غم بی نهایت بیماری مامان ... و من ! فقط یک خدارو شکر گفتم و دیگه حتی بهش فکر هم نکردم !!
تنهاترین تنها...ما را در سایت تنهاترین تنها دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: sogol
بازدید: 230