چند ساعت بعد دوباره زنگ زدم ... سکوت بود ...
نیم ساعت بعد دوباره ... مریم گریان ... اورژانس اومده بود خونه ... فشار خون مامان ۲۱ شده بود ... و یک سکته ی مجدد !!
بهت زده اشک می ریختم و به در و دیوار نگاه می کردم ... مهمون داشتم ... حوصله ی هیچ کس رو نداشتم ... اینقدر به هم ریخته بودم که حتی کلمات عادی روزانه م رو اشتباه می گفتم ... همه چیز ریخته بود به هم ...
مامان رو اوردن بیمارستان ... من و آقای خ که رسیدیم مامان توی اورژانس بیمارستان بستری بود ... رفتم بالای سرش ... دستاش رو بوسیدم ... مامانم نیمه بیهوش و تقریبا بدون هوشیاری ... با دست و پایی که به نظر می رسید آسیب جدی دیده ... روی تخت بود ... سطح هوشیاری مثل یک موج سینوسی می اومد و میرفت ... مثلا همین الان بهش می گفتم مامانم منو می شناسی ؟؟ می گفت مریم تویی ؟؟ چند دقیقه بعد لای چشمهاشو باز می کرد و می گفت پاشو برو خونه مامان ... شوهرت می خواد صبح زود بره سر کار !!
از بیمارستان و رسیدگی هاش چیزی نمی گم !! چی بگم !! فقط اینکه مریضی با این احوالات رو یک ساعت بعد مرخص کردن و گفتند تخت رو احتیاج داریم !! دست به دامن دوست و آشنا شدیم ... جلوشون زانو زدیم و التماس کردیم ... گفتند کاری نمی شه براش کرد ...
هیچ بیمارستان دیگه ای هم توی این شهر لعنتی ... پذیرش بیمار مغز و اعصاب نداشت !!!
مامان رو اوردیم خونه ... دیروز عصر مهمونهام که رفتند رفتم دیدنش ... منو نشناخت ... مثل همیشه دستاشو بالا نیورد تا منو به آغوشش دعوت کنه ... بیهوش بود... ولی وقتی دخترک بهش گفت : مامان بتول ؟؟ به زحمت لای چشمهاشو باز کرد و با صدایی آروم گفت جونم !!
من دارم می میرم رفیق ... اگه مادرم بره ... من می میرم ... من شمارش نفس هام به نفس های اون بستگی داره ... دلم میخواد به پای تک تک آدمهای این دنیا بیفتم و ازشون بخوام براش دعا کنن ... دلم میخواد دستهای همرو ببوسم و التماس کنم ... به خدا گفتم این کارو با ما نکنه ... بهش گفتم ... التماسش کردم ... ولی مادرم خوب نیست ... و من دارم می میرم ... من دارم تموم میشم ... دعا کنید ... التماستون می کنم ... دعا کنید ... دعا کنید ... به پاتون می افتم ... دعا کنید
تنهاترین تنها...ما را در سایت تنهاترین تنها دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: sogol
بازدید: 245