عادت کردم به بودن بعضی از آدم ها. اصلا بعضی ها با تمام بدی های ظاهریشون باز هم خوب هستن و از حرف زدن با اونا ممکنه گاهی ناراحت بشی اما یه آرامش خاصی رو بهت میده. و دلت براشون تنگ میشه.
سکوتم به نقطه ی عطفش رسیده و داره اعتماد به نفسی رو که مدت ها برای بدست آوردنش تلاش کردم ازم میگیره.خواستم زندگی رو راحتتر ببینم اما انگار نمیشه .نمیشه چون یه جاهایی رو بدجوری از مسیر خارج شدم. به قول دوستی بدجوری زدم توی خاکی . اینقدر که دیگه آسفالتو نمیبینم. احساس یه تیکه سنگی رو دارم که کف رودخونه گیر کرده و داره حرکت موج های بالای سرش رو میبینه. و شوکه شده.
دلم می خواد توی سکوت محض بشینم و به همه چی فکر کنم به همه چی. اما این چند وقت همش بیرون بودم و فرصتی برای این که اونجوری که میخوام با خودم خلوت کنم نبوده.
رفتن همیشه کارساز نیست یعنی اغلب نبوده و من توی مدتی که به این قضیه فکر میکردم انگار می خواستم از خودم فرار کنم .آسمون همه جا یه رنگه. این دلو هر جا که ببرم بازم همین حالو روز باهاشه.
+با زمان پیش برو بانو با زمان خودت و با آدمای هم نسل خودت .........
+ وقتی تازه یه بسته ی چایی رو باز میکنین طعم چاییش عالیه :)
+راستی میدانستی که انگل ها علاقه ی زیادی برای به هم چسبیدن دارند.

تنهاترین تنها...
ما را در سایت تنهاترین تنها دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: sogol
بازدید: 219